وقتی دلم میگیرد . وقتی بغض گلویم را می فشارد .وقتی ستارها دورتر می شوندو تخیلها دست نیافتنی تر. وقتی سقف اسمان بر دلم اوار می شود . و دستان هیچ پنجره ای را به خویش نمیخاند و من تنها تر از همیشه احساس می کنم. اندوهی ناتمام مرا در خویش می فشارد ناگهان احساس ملایم یکحضور /خلسه مهربان یک عبور .نسیم معطر یک احساس ارام ارام از فضای غبار الودگرفته خاطرم میگذرد .بویی اشنا دلم را می فشارد. بر دلم مینشیند گرمم میکند و ذره ذره . باوری سبز بر دلم می نشاندکه دلخوشی هایت کم نیست

برچسب:
نویسنده: خنجی